خاطرات یک ذهن آبی

نوشته های یک مهاجر که از ترس خونده شدن توسط قوم و آشنا، تا الان توی نوتِ گوشی پنهان بوده

تبلیغات تبلیغات

تو بذار وقتی غروب شد برو

هوا دو روز هست که عین انزلیه. انزلی بارونی. همون رطوبت، همون لطافت، همون خنکی، همون یه کوچولو بوی ماهی. جورابهای ضخیمم رو پام میکنم و لباس آستین بلند میپوشم، فقط برای اینکه در و پنجره رو باز کنم تا اون سرمای نه چندان زیادِ دلچسب رو حس کنم. حالم خوبه و لبخند میزنم و دلخوشم. با حوصله میشینم سر کارِ طراحیم. ترم جدید آموزشم رو با وقفه ی چهار-پنج ماهه ثبت نام کرده م و ذوق دارم برای خرید وسایل جدید. تمرین رو شروع نکرده آهنگ عوض میشه: "...تو بذار وقتی غروب شد برو
ادامه مطلب

ماهِ بلندِ آسمون

طرحم رو توی یک روستا گذروندم. نوزده ماه توی یکی از باصفاترین نقطه های ایران عشق کردم و نفهمیدم چطور گذشت. شبهایی که ماه نورانی بود، کنار پنجره طوری می ایستادم که نورش روی من بیفته. آرزو میکردم کاش میتونستم تخت رو جابجا کنم و بیارم زیر پنجره. کم کم آرزو کردم کاش اتاقم توی خونه خودمون هم اینطوری بود. کاش میشد در حالی بخوابم که نور ماه روی بالشم افتاده باشه. طرحم تموم شد و گذشت و هیچ وقت اونطور که میخواستم نشد.
ادامه مطلب

فکرِ پراکنده

چند وقته با چیز غریبی سر و کله میزنم: احساس نادیده گرفته شدن. حالا توسط چه کسانی؟ کسانی که وقتی ایران بودم هم ارتباط چندان زیادی باهاشون نداشتم. اما دوستشون داشتم و ارتباط کمترمون بخاطر این بود‌که توی شهرهای جداگانه ای بودیم. من اصولا همیشه دوستانم و خودم توی دوری از هم بوده یم و حالا که این دوری خیلی نمودِ بیشتری گرفته، کاملا حس میکنم که دیگه وجود ندارم. فکر میکنم این مساله بینِ خیلی از مهاجرها مشترک باشه، اما از ناراحت کننده بودنش چیزی رو کم نمیکنه.
ادامه مطلب

پنج قاره فاصله

زمان طرح با هم دوست شدیم. اون پزشک مسئول مرکز بود و منم دندانپزشک. از اون دوستی هایی که جرقه زد و خیلی زود رشد کرد. از اون دوستی های بی شیله و پیله، با احترام، با صداقت و بدون حسادت و ریا. از اون دوستی های کمیاب. بعد از سه سال تلاش و امتحانهای پشت سر هم همزمان با شیفت های بیمارستان توی اوضاع سختِ کووید، کارِ استرالیاش جور شده بود. باید درخواست ویزا میداد که اونی که چند سال بود دوستش داشت قدم جلو گذاشت.
ادامه مطلب

قصه ی یک آدم

فامیل خیلی نزدیک بود. میگم بود، چون خیلی وقته دیگه ارتباطی نداریم. آدم تلخ و حسودی بود و عقایدش برای هزار سال پیش. بچه اولش همسن من و تا سومی هم دختر بودند. میخواست حتما پسر پسر قند عسل داشته باشه. چهارمی پسر شد. همیشه به پدر و مادرم زخم زبونهای مختلف میزد و تیکه مینداخت. شاید چون زن خودش اونقدر آدم باکفایتی نبود، ظاهر رو به خوبی حفظ میکرد ولی کمبودهاش رو سر بقیه خالی میکرد. همیشه از بچه هاش و خانواده ی زنش توی جمع تعریف های بی مورد میکرد که بگه ما خیلی
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها