خاطرات یک ذهن آبی

نوشته های یک مهاجر که از ترس خونده شدن توسط قوم و آشنا، تا الان توی نوتِ گوشی پنهان بوده

تبلیغات تبلیغات

قصه ی یک آدم

فامیل خیلی نزدیک بود. میگم بود، چون خیلی وقته دیگه ارتباطی نداریم. آدم تلخ و حسودی بود و عقایدش برای هزار سال پیش. بچه اولش همسن من و تا سومی هم دختر بودند. میخواست حتما پسر پسر قند عسل داشته باشه. چهارمی پسر شد. همیشه به پدر و مادرم زخم زبونهای مختلف میزد و تیکه مینداخت. شاید چون زن خودش اونقدر آدم باکفایتی نبود، ظاهر رو به خوبی حفظ میکرد ولی کمبودهاش رو سر بقیه خالی میکرد. همیشه از بچه هاش و خانواده ی زنش توی جمع تعریف های بی مورد میکرد که بگه ما خیلی
برچسب‌ها: باکفایتی, کمبودهاش
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها