خاطرات یک ذهن آبی

نوشته های یک مهاجر که از ترس خونده شدن توسط قوم و آشنا، تا الان توی نوتِ گوشی پنهان بوده

تبلیغات تبلیغات

پنج قاره فاصله

زمان طرح با هم دوست شدیم. اون پزشک مسئول مرکز بود و منم دندانپزشک. از اون دوستی هایی که جرقه زد و خیلی زود رشد کرد. از اون دوستی های بی شیله و پیله، با احترام، با صداقت و بدون حسادت و ریا. از اون دوستی های کمیاب. بعد از سه سال تلاش و امتحانهای پشت سر هم همزمان با شیفت های بیمارستان توی اوضاع سختِ کووید، کارِ استرالیاش جور شده بود. باید درخواست ویزا میداد که اونی که چند سال بود دوستش داشت قدم جلو گذاشت.
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها