خاطرات یک ذهن آبی

نوشته های یک مهاجر که از ترس خونده شدن توسط قوم و آشنا، تا الان توی نوتِ گوشی پنهان بوده

تبلیغات تبلیغات

ماهِ بلندِ آسمون

طرحم رو توی یک روستا گذروندم. نوزده ماه توی یکی از باصفاترین نقطه های ایران عشق کردم و نفهمیدم چطور گذشت. شبهایی که ماه نورانی بود، کنار پنجره طوری می ایستادم که نورش روی من بیفته. آرزو میکردم کاش میتونستم تخت رو جابجا کنم و بیارم زیر پنجره. کم کم آرزو کردم کاش اتاقم توی خونه خودمون هم اینطوری بود. کاش میشد در حالی بخوابم که نور ماه روی بالشم افتاده باشه. طرحم تموم شد و گذشت و هیچ وقت اونطور که میخواستم نشد.
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها