خاطرات یک ذهن آبی

نوشته های یک مهاجر که از ترس خونده شدن توسط قوم و آشنا، تا الان توی نوتِ گوشی پنهان بوده

تبلیغات تبلیغات

فکرِ پراکنده

چند وقته با چیز غریبی سر و کله میزنم: احساس نادیده گرفته شدن. حالا توسط چه کسانی؟ کسانی که وقتی ایران بودم هم ارتباط چندان زیادی باهاشون نداشتم. اما دوستشون داشتم و ارتباط کمترمون بخاطر این بود‌که توی شهرهای جداگانه ای بودیم. من اصولا همیشه دوستانم و خودم توی دوری از هم بوده یم و حالا که این دوری خیلی نمودِ بیشتری گرفته، کاملا حس میکنم که دیگه وجود ندارم. فکر میکنم این مساله بینِ خیلی از مهاجرها مشترک باشه، اما از ناراحت کننده بودنش چیزی رو کم نمیکنه.
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها