خاطرات یک ذهن آبی

نوشته های یک مهاجر که از ترس خونده شدن توسط قوم و آشنا، تا الان توی نوتِ گوشی پنهان بوده

تبلیغات تبلیغات

تو بذار وقتی غروب شد برو

هوا دو روز هست که عین انزلیه. انزلی بارونی. همون رطوبت، همون لطافت، همون خنکی، همون یه کوچولو بوی ماهی. جورابهای ضخیمم رو پام میکنم و لباس آستین بلند میپوشم، فقط برای اینکه در و پنجره رو باز کنم تا اون سرمای نه چندان زیادِ دلچسب رو حس کنم. حالم خوبه و لبخند میزنم و دلخوشم. با حوصله میشینم سر کارِ طراحیم. ترم جدید آموزشم رو با وقفه ی چهار-پنج ماهه ثبت نام کرده م و ذوق دارم برای خرید وسایل جدید. تمرین رو شروع نکرده آهنگ عوض میشه: "...تو بذار وقتی غروب شد برو
برچسب‌ها: جورابهای
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها